تبلیغات
جمعه بازار - مادر

مادر

سه شنبه 5 آبان 1388 01:46 ق.ظ

نویسنده : محبوبه
متن زیر یه کم طولانیه شرمنده! ولی به خوندنش می ارزه، امتحان کن

در آن هنگام که به این جهان چشم گشودی تو را در آغوش کشید و تو با ناله ها و شیون هایت مانند فلوت از او قدردانی کردی
هنگامی که یک سال بیشتر نداشتی به تو غذا می داد و تو را به حمام می برد. از او با گریه های شبانه ات قدردانی کردی
زمانی که دو ساله بودی او به تو راه رفتن می آموخت و تو با فرار کردن هنگامی که از نگرانی تو را صدا می کرد از او قدردانی کردی
سه ساله بودی و او تمام وعده های غذایی تو را با عشق آماده می کرد و تو با پرت کردن ظرف غذایت بر روی زمین از او قدردانی کردی
وقتی چهار سال داشتی تعدادی مداد رنگی برای نقاشی به تو داد و تو با رنگ کردن میز ناهارخوری از او تشکر کردی
در پنج سالگی تو را برای تعطیلات آماده کرد و لباس پوشانید و تو با افتادن در چاله ای از گل از او قدردانی کردی
شش ساله بودی که تو را برای رفتن به مدرسه آماده می کرد و تو با فریاد "من به مدرسه نمی روم" از او قدردانی کردی
در هفت سالگی برایت یک توپ والیبال خرید و تو با پرت کردن آن به طرف پنجره همسایه ازاو تشکر کردی
هنگامی که هشت ساله بودی به تو یک بستنی داد و تو با ریختن تمام آن بر روی لباسهایت از او تشکر کردی
در نه سالگی شهریه کلاس موسیقی ات را پرداخت و تو با زحمت تمرین ندادن به خود از او سپاسگزاری کردی
هنگامی که ده ساله بودی در تمام طول روز رانندگی می کرد و تو را با ماشینش از کلاس فوتبال به ژیمناستیک و پس از آن به تولد دوستت می برد و تو در هنگام پیاده شدن از ماشین، بیرون می پریدی و هرگز به پشت سرت نگاه نمی کردی
هنگامی که یازده سال بیش نداشتی تو و دوستانت را به سینما برد و تو با درخواست اینکه "لطفا در یک ردیف صندلی دیگر جدا بنشینید" از او سپاسگزاری کردی
در دوازده سالگی برای پرهیز از دیدن یکسری برنامه های تلویزیون به تو هشدار دادو تو با صبر کردن تا موقعی که او خانه را ترک کند از او قدردانی کردی
در نوجوانی هنگامیکه سیزده ساله بودی مدل مویی را به تو پیشنهاد کرد و تو با گفتن اینکه او سلیقه ندارد از او تشکر کردی
در چهارده سالگی مخارج اردوی یک ماهه تابستانی ات را پرداخت کرد و تو با فراموش کردن نوشتن حتی یک نامه از او قدردانی کردی
در پانزده سالگی از سرکار به خانه آمد و منتظر در آغوش گرفتن تو بود، با قفل کردن درب اطاق خوابت از او قدردانی کردی
زمانی که شانزده سال داشتی به تو آموخت که چگونه با ماشینش رانندگی کنی و تو با از دست دادن تمام موقعیت هایت از او قدردانی کردی
در هفده سالگی انتظار تلفن را می کشید و توبا مشغول کردن تلفن در تمام طول شب از او تشکر کردی
در هیجده سالگی برای فارغ التحصیل شدنت از دبیرستان گریست و تو با بیرون ماندن از خانه و رفتن به میهمانی های شبانه از او قدردانی کردی
در نوزده سالگی شهریه دانشگاهت را پرداخت کرد و چمدان هایت را تا دانشگاه با ماشین حمل کرد و تو برای اینکه جلوی دوستانت خجالت زده نشوی با او در بیرون خوابگاه خداحافظی کردی
در بیست سالگی از تو پرسید آیا کسی را برای زندگی آینده ات انتخاب کرده ای؟ و تو با گفتن "این کار به تو مربوط نیست" از او سپاسگزاری کردی
هنگامی که بیست و یک سال داشتی برای آینده ات شغلی را پیشنهاد کرد و تو با گفتن اینکه "نمی خواهم مانند تو باشم!" از او قدردانی کردی
در بیست و دو سالگی هنگامی که برای فارغ التحصیلی از دانشگاه تو را در آغوش گرفته بود، با درخواست پرداخت مخارج سفرت به اروپا او را تحت فشار گذاشتی
وقتی بیست و سه سال داشتی مبلمانی را برای اولین آپارتمانت از او هدیه گرفتی و در جلوی دوستانت با گفتن "چقدر اینها زشتند" از او تشکر کردی
وقتی بیست و چهار ساله بودی با نامزدت ملاقات کرد و در مورد برنامه های آینده تان از او سوالاتی کرد و تو با غرغرهای زشت و زننده و درخواست اینکه "بس کنید" از او قدردانی نمودی
در بیست و پنج سالگی در تامین مخارج ازدواج کمکت کرد و پس از گریستن فراوان بیان کرد که عمیقا به تو عشق می ورزد و تو با رفتن به مرکز شهر و زندگی در آنجا از او قدردانی کردی
در سی سالگی به شما توصیه کرد که بچه دار شوید و تو با گفتن "امروز همه چیز تغییر کرده است" از او قدردانی کردی
در چهل سالگی برای یاداوری سالروز تولد یکی از بستگانت تماس گرفت و تو با گفتن اینکه "سرم خیلی شلوغ است" از او سپاسگزاری کردی
در پنجاه سالگی...؟

پس روزی در سکوت از دنیا رفت و آنچه تو تصور آمدنش را نداشتی مانند یک تندباد همه چیز را در هم شکست.
بیایید تنها لحظه ای از وقتمان را برای ستایش و قدردانی از آن که "مادر" صدایش می کنیم بگذاریم.
هیچ جانشینی برایش وجود ندارد. هر لحظه اش را برای پرورش ما صرف کرد
به زمان هایی فکر کن که تصور می کردی او نمی تواند مانند بهترین دوست تو باشد و یا با تمام افکارت هم عقیده باشد ولی در هر حال او هنوز مادرت است
او آنجاست تنها، برای شنیدن غمهایت، فخر فروشی هایت، عجز و ناله و یاوه گویی هایت
از خود سوال کن: آیا مقدار کافی از وقتت را برای شنیدن نغمه های کار کردنش در آشپزخانه، خستگی هایش و رنج هایش کنار گذاشته ای؟
پس مودب و قدر شناس باش و همواره به او عشق بورز و اگرچه ممکن است دیدگاهت نسبت به دیدگاه او متفاوت باشد، احترامی را که حقش است و وظیفه توست، نسبت به او روا دار
و هنگامی که او می رود تنها خاطره های گذشته و پشیمانی و یأس باقی خواهد ماند
هیچگاه چیزهایی که نزدیکترین چیزبه قلب شما هستند را از دست ندهید
روابط خانوادگی در دنیا بسیار پاک و راستین هستند، درست به مانند دوستی حقیقی و واقعی. زندگی بدون او بی معناست.بدون آنانکه برای ما اهمیت دارند
اکثر مردم فکر می کنند که آنچه در زندگی اهمیت دارد شاد بودن است ولی نه! آن چیزی در زندگی مهم است که اهمیت داشته باشد


"پس هیچگاه چیزهایی که نزدیکترین چیز به قلب شما هستند را از دست ندهید"   



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -